تبليغاتX
ღღ ب سواد ღღ

جنگل مخوف، که جانورانش در وضع جنگی بسر می برند، افغانستان است؛ در این سرزمین، "جنگ همه علیه همه" جریان دارد. زندگی مردمش در "تنهایی، فقر، ددمنشی و به کوتاهی" می گذرد. "انسانش گرگ انسانند". قاعده زندگی، بدست آوردن همه چیز در اَزای نابودی همه چیز هست. نظامِ زیست مردمش بکُش و بخور است؛ گرگ، روباه و روباه، گوسفند را. سبعیّت در این نظام دائمی، همزیستی؛ موقّتی و شکننده اند و رقابت، رقابتِ همگانی.

در این سرزمین، از دروغ، دغل و کلاه گذاری اگر بگذری، حق و ناحق بی معنا؛ مذهب، پارسایی و دادگری بیداد اند. کشور ابتذال، ابتذالِ همه چیز برای همه چیز. کشوری که دین خُوره، مذهب شقاق افکن و خدا شبح باژگونه است؛ همه و همه، نان آوران پر رونق اند. زندگی آنقدر تاریک است که بزرگان، مدعیان و نخبگان نادان تر از دیگران در جهانِ سایه در حرکت اند و سر به سنگ می سایند، گرده به دیوار، و نگاه ها شان به پشتند. زیستگاه آدم های سمّی؛ کشنده، طاقت فرسا و مسموم کننده است، آدم های که ماسک مذهبی به صورت و کون برهنه راه می روند.

  •  درندگان

درندگان گرگانی اند که به جنگ، آشوب و دریدن خُو گرفته اند. درندگی و زور را دو فضیلت انکار نا پذیر دانسته و بهره گیری از تمام وسایل سرکوب، کشتار و تخریب را حق بنیادین و غیر قابل واگذاری می دانند. اقداماتش عادلانه و طلبکارانه است. چیزی غیر عادلانه ای نیست؛ کشتار، تجاوز، دریدن، بریدن. شعارها؛ "بکُش و بشو" اند نه "بمیر و بشو".

از نگاه آنان؛ ایمان برای فهمیدن، هیچ و پوچ است ولی ایمان برای دریدن، فضیلت. بیخرد و هیجانی اند. گرگان با حیا تر اند، تا چنین بی چشم و رو هایی. درندگانی که تیر در شکم مادران، برچه به پستان دختران فرو می کنند؛ همه جا را پر از تجاوز و تهی از آدمیّت کرده اند. گرگان که، از دندان ها و سبیل هاشان خون می چکد؛ خون آدم های دردمند و درمانده، گاه گاهی هم، لاشۀ نحسش را به انتحار می بندند و جان به هیچ می سپارند؛ چون اُلاغی به هوای علف، تلف می شوند. اینان، معمولاً، از خیلان و فرزندانِ سه گرگ خاکستری؛ کرزای، خلیل زاد و ملا عمر اند. گرگانی که خوب توانسته اند منابع مختلفی برای احیای بیداد قومش دست و پا کنند؛ کرزای با زد و بند های سیاسی و تفرقه افکنی قومی، خلیلزاد با بسیج نظام بین الملل و ملا عمر با بسیج سرمایه های میلیاردیِ افراطیونِ اسلامی. هیچ تفاوتی با هم ندارند؛ با هدف واحد و ابزاری متفاوت.

  •  حیله گران

حیله گران یا روبهان قشر همنوای جامعه اند، خدعه و نیرنگ را فضیلت اساسی و بنیادین می دانند، خویشتن خواه و دیگر فریبِ موفق اند. این قشر از افراد؛ که فاقد وجدان اخلاقی هستند، بهره گیری از شرایط و امکانات را خوب بلد اند. خود رأی، خود تنها خواه و با هوش اند؛ دین، مذهب، کتاب و سنت آنان میان تهی و بی مفهوم. حسن نیّت و ارزش های اخلاقی را پوستین حیله گری قرار داده، و به هیچ اصول تعلق خاطر ندارند. با غریزه برتری جویی و فریبکارانه دنبال ثروت و قدرت اند؛ افغان های تاجیک در این بُعد و بُر سیر می کنند. در میان شیعه ها، آصف محسنی از این قماش هاست؛ این دمل چرکین، خوکِ پیرِ پرواری که خوب خورده، خفتیده، لمیده و با خون مردم ما با سبد پر به ساحل رسیده، لای فاجعه مردم دردمند مان را به زبان نیاورده و آرام در گوشه ای به توطعه مشغول اند. "اودیپِ" پیرِ بی شخصیت، مجنون جنسی و بی بهره از اخلاق؛ با ندای وا اسلاما! به تاراج دین و اصول اخلاقی رفته و با نقل قول شیطانیَّش از کتاب و سنت، خرش به آخور بیچارگان و مفلوکین بی خبر از خود می بندد.

  •  درماندگان

درماندگان یا بزهکاران، که خود را ظاهراً اسیر دادگری و نیکی کرده اند، خوبی و بدی را، در مقابل دیگران، از هم تفکیک می کنند، حال آنکه خوبی و بدی ابزار نیاز اند؛ قابل تفسیر، توجیه و ساختگی. در نظامِ زیستی آنان، با بیگانگان پارسایی بی معنا نیست و با این وجود؛ در هر فاجعه ای عظمت و حقارت شان احساس می شود.

آنان ذاتاً محکوم به عزّت و ذلّت نیستند بلکه خودشان هستند که غزّت یا ذلّتی می آفرینند، با این حال دنبال خدا و منجیّی غزّت دهِ هستند، که هرگز عزّتی نخواهد بخشید.

مردم که دچار فاجعه، انقطاع و گسست اند و به امان خدایِ، باژگونه ای بی پیرامونی، نشسته اند که هیچ گاه بداد شان نخواهد داد. نبوت و امامت خوار شان کرده و خود باخته اند؛ بی خبر از اینکه عدالت، حق و باطل زادۀ زور و اطاعت از دین، اخلاق و اصول رفتاری همزاد ترس اند، و دارند خود شان را با افسانه های موهوم گلاویز کرده و حظ می کنند.

آدم ها در افغانستان سر و ته اند، خود باخته و بی اختیار. دین و اخلاق وارونه وارونه تفسیر شده و ابزار کار و کشتار اند، خدا ناتوانِ مفلوک و تنها تماشاگر جنگ تمام عیار درنگان اند. در چنین شرایطی هزاره هایند که در "منگنه درد و شرم کز" می کنند، داد از "تولورانس" می زنند، و در این ویرانه ای که؛ آدمیان بسوی هم سنگ پرتاب می کنند، بهم نیش نشان می دهند، خون در چهره هم قی می کنند، تف در چشمان هم می اندازند، چه جای تساهلِ آمیخته به ترس و چه جای احترام به اصول و فروع! در این جامعه؛ آدم ها بی هیچ دلیلی خاک می شوند، می سوزند و دودش به چشم هیچ کسی نمی رود. گریستن و زوزه کشیدن، در فراق انباری از استخوانِ پوسیده ای انسان هایِ درمادنده، هم سر جایش باقی است.

ما، خودمان را گرفتار ترس همگانی، فاجعه و مصیبت کرده؛ باور داریم که مجرمان و تبهکارانی محکومیم، باید مجازات شویم، و دیگران قهرمانانند. ما، که ما شدیم، چکیده گان زحمت و چکش خوران عاصی و طاغی، تاوان اشتباهات تاریخی مان را می پردازیم؛ اشتباهاتی که هر دو بار تا سطح نابودیِ کاملِ ما پیش رفت؛ باری به نابودی شصت پنج در صد جمعیّت هزاره ها منجر شد و بار دیگر؛ قتل عام های کابل، بامیان، مزار شریف و جاهای دیگر را به ما تحمیل کردند. ما در میانه هستی و ناهستی خودمان زنده ایم؛ داریم رنج می بریم، جان می کَنیم و از سجایای نیک، در رابطه با سائر اقوام بی هیچ پاداشی، دم می زنیم. بایستی در گوش مان فرو کنیم که در جهانِ زیست؛ وضع وضعِ جنگ است، "ستیزه تنها پدر همه چیز نیست" بلکه همه چیز آور نیز هست و ما هم سعی کنیم حد اقل عیدیِ چرب و چله ای دیگران نباشیم.

ما مسئول کار کرد های خودمانیم و گذشتگان نیز با اعمال خود شان ساختند و پرداختند، ما دیگر برای آنان تأسف نخوریم. مویه بر گذشته گان بسه؛ گذشته گان خود؛ موییدند، پوییدند، چشیدند، کشیدند و بارشان را بستند و رفتند و ما خود؛ برای خود ببرّیم، بدوزیم و ببندیم.

  •  چگونه باید زیست تا زندگی، سر فرازی باشد؟

میل قدرت محرک انسان هاست و این میل، که همواره با ضدش همراه است، سیری ناپذیر اند. "ارج انسان به اندازه قدرتش است". در جهانی که درگیر منازعه بی پایان قدرت است، حق قدرت به انسان اجازه می دهد؛ به هر کس و هر جا تجاوز کرد. صلحِ عادلانه ای نیز وجود ندارد، "جنگ همه علیه همه" دائمی؛ قانون، قانونِ هر چه به خود روا نمی داری به دیگران روا بدار است. تعهّد و پیمان؛ خود، تعهّد و پیمان با جانورانی درّنده است که فقط زور ضامن اجرای آن خواهد بود.

انسان ها دنبال خوشبختی در حرکت اند؛ برای رسیدن به آن، باید قوانین حاکم بازی را بشناسند و در آن چهارچوب به پیش روند. مرگ ما، اسارت ما، ترس ما، هالو گری ما و "کُوری، کَری و گُنگی" ما  خوشبخت مان نخواهد کرد. همچنین از هیچ، چیزی بوجود نمی آید و چیزی به هیچ بدل نخواهد شد و هر حرکت یا تلاش ما، بهره ای خواهد داشت و هر اشتباه ما، خارِ چشم و استخوانِ گلو خواهد شد.

"خدای غرق لذت"، که بر ستیز عروسکگان پوزخند می زند، "کن فیکونش" را با زور هماغاز کرد، وگر نه؛ مایی و توییِ نبود. گذشته از آن، روابط انسانها در تمام سطوح با زور و ستیز رقم خورده و رقم خواهد خورد، و ما هم محکوم به فنا نیستیم؛ باید شرایط، زمان و مکان را داشته و بهر وسیله ای- مشروع و غیر مشروع- سرنوشت را، در به چنگ آوردن زور و قدرت، به نفع خود و قوم خود رقم بزنیم. گفته اند که: "فقط پیامبران مسلَّح پیروز اند" و پیامبران بی سلاح؛ مصلوب، منکوب، مغضوب، مفلوک، مخذول، بی پرده، رسوا، عوضی و درمانده اند، محمّد هم با برچه و چنته و تفنگ و نارنجکش به اصلاح قومی برخاست؛ و اگر کاری بهتر از این می بود، بدون تردید همان را انجام می داد، بِه از آن که دینش را ابزار سامان سیاسی قومش کند. چه بهتر از این بود، که کرد؟

تاریخ، "بکُش و بشو" است. اصل اصلِ زور و جنگ است و بازگشت به اصل اجتناب ناپذیر. ضعف و صلح؛ رسوایی و خواب جزم اندیشی است، کار نیک و حسن نیّت خیال بافیِ اخلاقی و تسکین پندار موهم اند. نیرومندی و قدرت برترین ارزش هاست. باید گرگی شد، روبهان را فراری داد و گوسفندان را خورد، و روباهی بود تا از گرگ فرار کرده و در انتظار طعمۀ گوسفندی نشست.

در نزاع بهسود؛ در میان هجوم چشم دریدگان بی پروا، اصل بکُش و بشو برای پشتون ها ثمر بخشید، خوب هم ثمر بخشید. ما بودیم، حتّا خاکسترش را هم به باد دادیم. مردمِ درمانده ای که هنوز دود از اجساد کشته گانِ نیمسوخته اش بلند بود؛ تجاوزگر، جانی، طاغی، ،یاغی، هراس افکن، جنگ طلب، قانون شکن و مستحق مجازات شناخته شدند، چون قانون؛ قانونِ زور است و قدرتمندها مجازات نمی شوند.

گفتند: فرمان تقنینی رئیس جمهور کرزای به مجادله همیشگی پایان خواهد داد، مانور دادند، گذارش های تدارک دیدند،  بر طبل دریده زدند و دل خوش کردند، غافل از این که؛ مسأله "برادران کوچی!" هیچ گاه حل نخواهد شد مگر اینکه قدرت بالقوۀ درندگان وحشی با قدرت برتر و هجومی تر پاسخ داده شود و یا اینکه کوچی گری قدرت بالقوه اش تحلیل یابد. اهلی شدن آن ها مساوی با امحای قدرت آنان اند، که به نفع پشتون ها و گروه های سؤ استفاده چی نخواهد بود. با این وجود؛ سرِ سر شکستۀ قومی ما نیز بهرۀ سیاسیش را  برد.

مگر ارادۀ آدم های ما را موریانه خورده اند که اینقدر بی اراده شده اند؟ مسلماً نه؛ ما خود مان را انسان های خلّاقی می دانیم و انسان خلّاق باید "تجاوز گر" باشد، که نیستیم؛ نمی دانیم که هستی، شرافت، بزرگی و قدرت در تجاوز گری است.

در طول تاریخ؛ همه چون زالو به جان ما افتادند، گوشت و خون از ما مکیدند و زجر کُش مان کردند، در مقابل؛ گوسفندانِ نجیبِ شیردهِ لاشه کَش، بع بع شان را از خر خره ای پاره هم در نیاوردند. حال هم، محکومیّت ابدیَّش را با سر شکسته و سینۀ دریده جشن می گیرند و جانش را اولین قربانی جنگهای قهرمانانه ای بین المللی و ملّی می کنند. بابا تنبان خودت را بدوز که حیثیَّتت از دست رفت! ما را به اسرائیل، آمریکا، شوروی، انگلیس، مسائل هسته ایران، خمینی و نمیدانم فلان و بهمان چه کار؟ باید از آنان ستیغ قدرتی ساخت نه تیغ دشمن.

حال که "خلیفه" کُشی باب شده، ما هم باید؛ خلیفه ای بکشیم و مشتاقانه دنبال "حلقهِ ژیژس" هم باشیم، تا شاید رستگار شویم.

"تو نابود شو! باکی نیست" بگذار من قدرتمند شوم و اگر خواستم دستت می گیرم! این بی اینصافی است؛ ولی بگذار مغز سر تان را بشورانند، بمچالند؛ بِهتر از آن که بر کاسه سر تان بشاشند.

منصفانه نیست که از زور و حیله به عنوان دو فضیلت اساسی در مقابل دیگران استفاده نکنیم، دین، مذهب و اخلاق را- مثل دیگران و محسنی- ابزار قدرت و ماسک صورت نسازیم. این را هم باید بدانیم رستگاری اُخروی نامعلوم، قرآن و سنت قابل توجیه و تفسیر، حقیقتی هم در کار نیست، حق و ناحق همیشه شبهه بر انگیز  و مورد مجادله اند؛ پس چرا نباید از قدرت ابزاریَّش استفاده کرد؟

با این حال، ما بی اراده گانِ "نظامِ زیست"، فرزندانِ شیرانی هستیم، که در روابط "درون قومی" نقشه می کشیم، توطعه می کنیم، دروغ می گوییم، خنجر می کَشیم، آدم می کُشیم، گلو پاره می کنیم، فریب می دهیم، مرگ می فرستیم و هزاران عمل ابلهانه، هوشیارانه و محاسبه گرانه ای دیگری را انجام می دهیم؛ امّا در مقابل دیگران، اسیر "دردِ همدری" هستیم. بیایید بار دیگر از خود مان بپسیم، چرا ما این رفتار را در روابط قومی با دیگران تسرّی نمیدهیم؟

  •  منابع

1.       افلاطون؛ جمهوری؛ ترجمه: فواد روحانی؛ چ یازدهم، تهران:  انتشارات علمی فرهنگی، 1386.

2.       هابز؛ لویاتان؛ ترجمه: حسین بشیریه؛ چ پنجم، تهران: نشر نی، 1387.

3.       ماکیاولی، نیکولا؛ شهریار؛ ترجمه: محمود محمود؛ چ دوم، تهران: انتشارات عطار، 1384.

۴/ عیسی مسیح

+ نوشته شده در  Tue 24 May 2011ساعت 11:26 PM  توسط مدیر وبلاگ(*_*) Reza H Chabook  | 

سلام خوبي شايد همين چندكلمه برای گفتن تمام حرفهاي ناگفتم كافي باشه.......

نميدانم.......

هر چقدر سعی می کنم از نوشتن لذت ببرم نميشود . دیگر حال و هوایم مثل گذشته نیست .هر وقت اتفاق جدیدی می افتاد یا غمگین و یا شاد می شدم به نوشتن پناه ببرم . حالا نوشتن برایم

عذاب آور شده ... و من چرا سعی می کنم بنویسم ، نميدانم ... این روزها بیش تر دلم می خواهد به

گذشته فکر کنم . خاطرات تلخ و شیرین گذشته برایم از روزهای نامعلوم آینده خوشایند تر است

...گذشته ای که شروعش با آمدن تو بود ...

ميدانم كه بهم مي خندي كه چرا باز دارم دروغ مي گویم.........؟؟

بخدا دروغ نيست به همين روزهاي عزيز دورغ نيست........

كنار گذاشتن بقيه كلمات برام خيلي سخت شده انگار هر كلمه اي كه مي خواهم بنويسم شده به سنگيني

تمام غصه هاي عالم!!! بي ترديد من چندان فرقي با اين عكس نمي كنم ....

BBGOOL

بازهم ميگویم" هميشه ميگویم و هميشه خواهم گفت!!!...دوستت دارم مواظب خودت باش..


 هر چند این زمانه  دلم تنگ است
                                                    هرروز بی بهانه دلم تنگ است

 

+ نوشته شده در  Wed 23 Mar 2011ساعت 9:47 AM  توسط مدیر وبلاگ(*_*) Reza H Chabook  | 


لحظه لحظه زندگی کن
زندگی کن که هنوزم روی لبانت فرصت خنده داری
در صدایت هنوز ترانه داری ، در چشمانت هنوز ......

اما من برای زندگی کردنم از هیج کسی اجازه نمیگیرم
آزادی متعلق به يک نفر نيست ، مال همه است !

من در انتظار روزی نشسته ام که هرچه از تو برایم رسیده بتو برگردانم نمیخواهم مدیون تو باشم !!! هدیه های تو تا زنده ام یادش بیقرارم میکند پس چرا نمیخواهی بتو باز گردانم؟؟؟
همش مال خودت  من نیازی ندارم .....

+ نوشته شده در  Tue 1 Mar 2011ساعت 4:30 PM  توسط مدیر وبلاگ(*_*) Reza H Chabook  | 

Editor By RH Chabook ( NiliPress- Nili Design)