خدا حافظ اي رفيق سالهاي غربت دوري !!! بي تعارف خسته ام از نداشتن جرمي که بخاطرش اين چنين سردرگمم خسته ام . اما بايد يادم باشه که غريبه هميشه غريبه است ومسافر رفتني اما تو هم يادت باشد قول داده بودي که سر سجاده نمازت هر صبح وبيگاه دعايم کني مديوني اگر يادببري !! از همه عزيزان که تا حالا از اين پنجره ديدن ميکردند تشکر ميکنم و حتمآ از پنجره جديد که آغاز مي شود خدمت همه تان خواهي رسيد . من بچه پورو هستم!!!! اين را کسي بمن گفت ...... اما من به قمت دل مفروشم. دوستان گرامي وارجمند همه چه به آغازين ميرسد بجز اين صفحه و او !!! اينجا جمعه هست بايک بيدرود وخداحافظي محترمانه .
با خودي که سالها دلمشغوليام، گفتنش بود
با تمام آن حرفهايي که روزي گمان ميکردم اگر نگويم،
روي دلم سنگيني ميکنند
با تمام آن حرفهايي که گمان ميکردم، انسان است و عاشقانههايش
با تمام آن حرفهايي که گمان ميکردم، حرف دل را بايد گفت
با هم ي آنان که روزي به انتظارشان نشستم
با همه ي آنان که روزها به انتظارم نشستند
با همه ي انان که روزها بودند و ماندن شان را بهانه نياورند
با همه ي آنان که نماندنم را لحظهاي بهانه نياوردند
چقدر با هر که ميبينم مهربان باشم.
اما افسوس که ديگه از سنگ بودنم مي شرمم اين يک خداحافظي محترمانه است
با اداي آدمهاي خوب تا دست روي دلم گذاشته باشم
تا هرچه ديدهام، نبينــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
--------------------------------------------------------------
خب این آخرین پست برای این صفحه است دیگر در این صفحه چیزی نخواهی نوشت . ویا شاید دیگه هیج مجال نباشد برای نوشتن نمیدانم !!!! برای عبور از این دشت وحشت اینک سفر را اختیار کرده ام من مسافرم نازنین ســــفر ، سفر حس غریب است. اگر زندگی بود ومن بودم از پنجره جدید با همه چیزهای جدید خدمت دوستانی که در انتظارش بودم ودر انتظارم هست خواهی رسید واما شاید تا چند ماهی دیگه بطول بینجامد. اما دلم خیلی تنگ شده انگار واقعا رفتنی ام - رفتنی که فقط خدا میداند چه سر نوشتی در انتظارم نشسته آیا ...... خواهی شد و یا اینکه یک لقمه خام خدا میداند اما سخت دلم گرفته وپریشانم ..............................................................
غروب سرخ است
و ساقه هاي رسيده ي گندم به فصل درو،
به زير تيغ آفتاب
ولي بهار كه فصل درو نيست نازنين
و ساقه هاي ترد شقايق كه در بهار نمي شكنند چنين خونين
بهار كه نه غروب است و نه فصل درو، بگو به ياربهار فصل اينها نيست

اگر اشک ها نمي بود داغ ... ها
سرزمين وداع را مي سوزاند
اگر ...........................وو
هنوز بعضي از حرف هايت را به او نگفته بودي
هنوز همه لبخندهاي خود را به او نشان نداده بودي
هميشه اين گونه بوده است کسي را که از ديدنش سير نشده اي
زود از دنياي تو مي رود
امشب تمام گذشته ام را ورق زدم
پر از لحظه هاي سياه ، لحظه هاي داغ و پرالتهاب بي قراري ، دلتنگي
افسرده ، خاموشي ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چيزي نيافتم
دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم
کاش مي شد سرنوشت را با آن روزهاي شيرين عجين کرد
نفرين به بودن وقتي با درد همراه است
من از قصه زندگي ام نمي ترسم من از بي تو بودن و به ياد تو زيستن
و تنها از خاطرات گذشته تعذيه کردن مي ترسم
زندگي ام در اوج جواني بين شب و روزهايي است که بايد بهترين
سال هاي زندگي ام باشد ، چنان به هم گره خورده است
که منجر به نابودي همه جانبه ام مي شود
اي کاش مي توانستم از دستت فرار کنم
ایکاش میتوانیستم اما افسوس که نمیتوانم
میدانی؟؟؟ من نمیدانم !!! یعنی بلد نیستم
یعنی بلد نیستم
یعنی بلد نیستم بتو ثابت کنم که سخت ویرانم
به چه زباني به تو بگویم ........................ بورو
دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است
دست تو ، سايه تو ، خیال تو هميشه بر سر آدم ها قدرت نمايي مي کند
تا آدم ها خلق ميشود تو موجود نفرت انگيز هم به دنيا ميايی
دلم مي خواهد تمام بغض هايم را جمع کنم
و با تمام وجود و تمام اشک هايم بگويم
ازتو متنفــــــــــرم سرنوشت
محمد رضا هویدا
+
نوشته شده در
Mon 14 Dec 2009ساعت
4:20 PM توسط مدیر وبلاگ(*_*) م.ر.هويدا
|